جستجو در مقالات منتشر شده


۴ نتیجه برای انسان شناسی


دوره ۳، شماره ۱۱ - ( ۱۰-۱۳۸۹ )
چکیده

«نقد اسطوره ای» رویکردی میان رشته ای و از رویکردهای اصلی نقد ادبی معاصر است. نقد اسطوره ای از دیدگاه انسان شناختی به تحلیل متن ادبی می پردازد و بر مبنای شکل کاربردش، زمینه های متنوعی چون «نقد کهن الگویی» و «نقد یونگی» را نیز دربر می گیرد. در این روش، منتقد می کوشد با رویکردی تحلیلی - تطبیقی و روشی استقرایی، تمام عناصر فرهنگی را که در سیر تمدن بشر وجود داشته و به طور ناخودآگاه در آفرینش اثر ادبی موثر بوده اند مورد بررسی قرار دهد. همچنین اثر ادبی -یا برخی بن مایه های موجود در متن- را به پیش نمونه یا همان ژرف ساخت کهن الگویی آن تاویل کند. در این رویکرد، از سویی مطالعات تاریخ تمدن، ادیان و مردم شناسی و از سوی دیگر مبانی روان شناسی -به ویژه روان شناسی جمعی- در خدمت تحلیل آثار ادبی قرار می گیرد. با توجه به اهمیت کاربرد این روش در شناخت ارزش های ناخودآگاهانه متن و تحلیل سطوح نمادین آن، متونی که حاوی ارزش های اساطیری یا نمادگرایانه هستند، برای تحلیل با این شیوه قابلیت بیشتری دارند. در این جستار، ضمن بررسی پیشینه و مبانی نظری این روش، به اهمیت، شکل و شیوه کاربرد آن در خوانش متون ادبی پرداخته شده است.  

دوره ۶، شماره ۳ - ( ۷-۱۳۹۳ )
چکیده

چگونگی ولیعهدگزینی و انتخاب جانشین شاهنشاه از مسائل ابهام­آلود ساختار حکومتی ساسانیان است؛ به‌گونه­ای‌که در تاریخ چهارصدساله­ی ساسانیان، سرنوشت جانشینی شاهنشاه را جدال میان دودمان سلطنت، روحانیان قدرتمند مَزدیسنی و خاندان­های بزرگ فئودال رقم می­­زد. طبق قانون مرسوم ساسانیان، به‌طور معمول حق سلطنت از آن "نخست­زادگان" بود؛ هر چند در مواردی شاهنشاه به صلاح‌دید خود حکم به جانشینی فرزند کوچک­تر می­داد. یکی از جنجالی­ترین رقابت­ها بر سر تصاحب تاج و تخت، نبرد میان نرسه و بهرام­ها (بهرام یکم، بهرام دوم و بهرام سوم) است که به مدت سه نسل، داغ نفاق را بر تارک خاندان سلطنت نهاد. این درگیری با چنان شدت و حدتی تداوم یافت و چنان بازتاب گسترده­ای بر شواهد کتیبه­ای، سکه­شناختی و نگارکندهای صخره­ای بر جای نهاد که نمی­توان از آن همچون جدال­های مرسوم میان درباریان یا حرص و آزی صِرف برای نیل به سلطنت یاد کرد.­ در این جستار بر آنیم تا دریابیم که چرا شاهزاده نرسه، پسر شاپور اول با تخطی از قوانین "حق نخست­زادگی"  و "انتقال سلطنت از پدر به پسر"، مصرانه بر طبل مخالفت کوبید و طی کشاکش با سه نسل از رقبای خود داعیه­ی حق سلطنت سر داد. چه چیز او را چنین محق سلطنت می­نمود؟ راز پایداری و سماجت نرسه تا نیل به پادشاهی چه بود؟ نظر به این که اهتمام در پاکی خون و نسب در خانواده، صفت بارز جامعه­ی ساسانی است، نمی­توان تنها به حق پدر­تباری شاهزادگان اکتفا کرده و از حق مادرتباری آنان گذشت. "ازدواج با محارم سلطنتی (پادشاه­تباری)" در عصر ساسانی، خود شاهدی است معتبر بر صدق این گفتار. از آن‌جاکه جستار تاریخی ما رویکردی انسان­شناسانه دارد و "جامعه­شناسی خانواده" نقطه­ی تلاقی تاریخ و انسان­شناسی است، به منظور پاسخ­گویی به پرسش­های یادشده، ناگزیر از تفحص در تبارشناسی پادشاهان مورد بحث، حق تباری از منظر انسان­شناسی فرهنگی و مقوله‌ی "ازدواج با محارم" از دریچه­ی جامعه­شناسی تاریخی هستیم. روش پژوهش، مطالعه‌ی تطبیقی میان منابع تاریخی، مطالعات قوم­نگاری و شواهد باستان­شناختی با رویکردی روان- انسان­شناختی است. ماحصل این جستار، پی بردن به حق "دوسر شاه­تباری" در امر ولیعهدی است که گویی بر حق "نخست­زادگی" شاهزادگان ارجحیت داشته است.    

دوره ۹، شماره ۳۵ - ( ۸-۱۳۹۵ )
چکیده

ادبیات پسامدرن و به­ویژه داستان پسامدرن محل چالش سال­های اخیر نویسندگان، منتقدان و نظریه­پردازان ادبی ایران بوده است. توجه این نظریه­پردازن بیشتر بر شگردهای مربوط به این شیوه­ی ادبی بوده و همین امر سوءتفاهم­هایی را در تشخیص موضوع به­وجود اورده است. با این توجه، بررسی مجموعه­داستان گذرگاه بی­پایانی، نوشته­ی کاظم تینا تهرانی، به­عنوان یکی از نخستین آثار داستانی پست­مدرن ایران حائز اهمیت بسیار است. در این مقاله، نه شگردهای داستان­نویسی پسامدرن، که مبانی انسان­شناسی فلسفی پست­مدرنیسم معیار بازشناسی و واکاوی آثار قرار گرفته است. بدین­ترتیب ملاک تشخیص پسامدرنیسم ادبی در این مقاله توجه به شخصیت­های داستانی، از منظر فنون شخصیت­پردازی نیست. دیدگاه اتخاذشده مبتنی بر شیوه­ها­ی ساخت سوژه­ی انسانی، چگونگی حضور "خود" در ساخت این سوژه، نقش "دیگری" در این نوع سوژه­سازی و مسائلی از این دست است. بر این اساس باید گفت کاظم تینا در این مجموعه­داستان توانسته است خصلت­های انسان­شناسانه­ی پسامدرنیستی را با قالبی شکلی از داستان پست­مدرن، به­گونه­ای موفق تلفیق کند؛ موفقیتی که پیش از آن در ادبیات داستانی ایران به­دشواری قابل تشخیص است.
لیلا علوی، رضا رنج پور،
دوره ۱۴، شماره ۱ - ( ۱-۱۳۹۳ )
چکیده

بحث اصلی این مقاله، بحران توسعه از زبان انسان شناسان است؛ بحرانی که گفتمان حال حاضر توسعه را زیر سؤال برده و نیاز به گفتمان بدیل توسعه را آشکارتر می سازد. نظم های کنونی توسعه، دیگر پاسخگوی جامعه جهانی نبوده و تفکیک ها و برچسب های "توسعه یافته" و "توسعه نیافته" به دلیل بحران های دوگانه پارادایم و اقتصاد رنگ باخته اند و صورت بندی های جدید اجتماعی و جهانی را می طلبند.      هدف از این مقاله، بررسی پیامدهای تئوریکی انسان شناختی بحران توسعه و اندیشه انتقادی آن و نیز بازخوانی گفتمان مذهبی جامعه ایران و همانندی های آن با دیدگاه انسان شناسان می باشد. برای رسیدن به این هدف از رویکرد توصیفی - تحلیلی با رهیافت گفتمانی بهره برده شده است. در نهایت، انسان شناسی، مفهوم پردازی صِرف بحران توسعه بر حسب واژگان اقتصادی و سیاسی را نقد کرده و در این راستا، رویکردی بدیل برای توسعه پایه گذاری می­نماید و گفتمان جدید توسعه را در برابر گفتمان هژمونیک غالب توسعه برپا می دارد. گفتمان پساتوسعه گرایی در ارتباط با سلطه­آمیز بودن علوم رایج کلان­نگر توسعه است و به استقلال، فرهنگ و دانش محلی در بحث توسعه توجه دارد.      در این مقاله، جنبش­های محلی و پلورالیستی در جهت تقویت گفتمان بدیل توسعه (پساتوسعه گرایی) پیشنهاد می گردد و با بررسی گفتمان مذهبی ایرانی، نتیجه می شود کهدو گفتمان پسا توسعه ای انسان شناسان و انقلاب اسلامی ایران با ساختارشکنی و بازخوانی الگوی توسعه مدرن، هرکدام به نوعی، گفتمانی بدیل از توسعه را ارائه می دهند.

صفحه ۱ از ۱